X
تبلیغات
رایتل
::بادوم::
صفحه نخست

تماس با بادوم

آرشیو
تعداد بازدیدکنندگان : 149096


چهارشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1385
بارون بارونه ...

از اینکه مقنعه اش زیر باران خیس می شد احساس خوبی نداشت. از بوی ژاکت خیس شده متنفر بود.از همه بدتر دیرش شده بود. غرغرکنان برای ماشین ها مسیرش را می گفت ولی هیچ ماشینی با او هم مسیر نبود. به خیابان نگاه می کرد و بوق ماشین های معترض به او می فهماند ترافیک سنگین است. کم کم خود را راضی کرد که تا خیابان اصلی پیاده برود. وارد پیاده رو شد و همانطور که زیر لب به زمین و زمان فحش می داد با قدم های تند به سمت خیابان اصلی رفت. مسیر زیادی را باید پیاده روی می کرد، در آن هوا و بدون چتر. اخمو و بد اخلاق شده بود، و بداخلاقیش وقتی به اوج رسید که پایش در گودال آبی فرو رفت و کفش و جورابش خیس شد. بالاخره به خیابان اصلی رسید و سوار ماشینی شد و نفس راحتی کشید.

 بعد از مدتی که حالش بهتر شد با پسر بچه کوچکی که در ماشین بود دوست شد و برایش روی پنجره ی بخار گرفته ماشین کلی نقاشی کشید. از خنده های بچه حسابی لذت می برد. مادر بچه می گفت که پسرش عاشق هوای بارانی است. در این روزها مادر را به زور به پارک می برد، زیر درخت ها می ایستد، درخت ها را تکان می دهد و با آنها آب بازی می کند! وقتی گودال آبی می بیند بر رویش می پرد و از اینکه لباس هایش را خیس کرده کلی ذوق می کند.

به مقصدش رسیده بود. برای کودک بارانی! به نشانه خداحافظی دست تکان داد. حالش خیلی بهتر بود. موقع برگشتن به خانه هنوز باران می آمد. این بار با لبخند از قطرات باران روی صورتش پذیرایی کرد، با درخت ها آب بازی کرد و وقتی به خانه رسید کفش و جوراب هایش خیس آب بود.