X
تبلیغات
رایتل
::بادوم::
صفحه نخست

تماس با بادوم

آرشیو
تعداد بازدیدکنندگان : 149096


دوشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1385
غذای نذری

حیاط مدرسه را که جارو کرد، کمرش از شدت درد راست نمی شد. پله ها را که خواست بالا برود، زانو دردش ناله اش را درآورد. نوه اش در اتاق داشت نقاشی می کشید و بلند بلند شعر می خواند. به غذا که روی علاالدین بود سر زد، سیب زمینی ها هنوز کامل نپخته بود. دختر بچه گفت:" بابایی، اون بیرون چه خبره؟" بیرون را نگاه کرد. ماشین ها کل خیابان را بسته بودند و مردم جلو خانه ای صف بسته بودند و چند نفری هم غذا به دست بودند. گفت:" غذای نذریه" دختر گفت:" غذای نذری از سیب زمینی پخته خوشمزه تره، نه؟!" برقی در چشمان دخترک دید. گفت:" آره خیلی خوشمزه تره" کفش هایش را پوشید و از پله ها با ناله پایین آمد. خودش را به زحمت به دم خانه ای که نذری می داد رساند. جمعیت پراکنده شده بودند، ماشین ها رفته بودند و در خانه بسته بود. وقتی به اتاق برگشت، دختر گفت:" سیب زمینی پخته هم خوشمزه ست" لبخند تلخی زد و سفره را پهن کرد. به دخترک قول داد شب هرجور شده برایش از آن غذا نذری خوشمزه ها پیدا کند.