آرشیو
تعداد بازدیدکنندگان : 15634


Power by :

Khodaei


انگلیسی در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1387
هوای دو نفره

بدون هیچ سبک و سنگین کردنی، وبلاگش را با این پست آپ کرد:

" هوای دلم امروز بدجوری دو نفراست، هوای دل تو چطور؟"

و دل اکثر بازدیدکنندگان وبلاگش را هوایی کرد جز همانی که خودش می خواست!


یکشنبه 18 فروردین ماه سال 1387
مادربزرگم رفت

ساعت 3 نصف شب است و کسی زنگ در خانه ما را مدام می زند. تا پدرم در را باز کند صد جور فکر از ذهنمان می گذرد ولی انگار پشت در تلخترین خبر ممکن در انتظارماست.

آمده اند خبر دهند که مادربزرگم ساعت 1 نصف شب بی خداحافظی از ما، برای همیشه رفته است. اما مگر می شود این خبر لعنتی را باور کرد. شاید اگر چند روز قبل وقتی در بستر بیماری،درد، ناله اش را درآورده بود، باور کردنش انقدر سخت نمی شد ولی حالا که دیگر چند روزی از بیمارستان مرخص شدنش می گذشت و هر روز هم حالش بهتر می شد و خنده هایی که مخصوص خودش بود به صورتش- که نه از پیری بلکه بیشتر به خاطر سختی و بدی روزگار چین و چروک زیاد داشت- می نشست، اصلا باور کردنی نیست.

روز اول عید امسال نگاهش خسته و نگران بود و برعکس عیدهای قبل نمی توانست بخندد ولی چند روزی بود کم کم داشت باز هم مثل همیشه می گفت و می خندید و ما را هم می خنداند. دکترها گفته بودند مادربزرگمان تا دوشنبه خوبه خوب می شود، پس چه شد که ساعت 1 نصف شب وقتی هنوز خورشید روز شنبه هم طلوع نکرده بود برای همیشه رفت، آن هم بی خداحافظی از ما؟

تا وقتی به خانه اش نرسیده ایم امیدواریم که این خبر فقط یک شوخی باشد. با خودمان می گوییم که مادربزرگ می خواهد بچه هایش را اینگونه دور خودش جمع کند و مژده بهبودی کاملش را به آنها بدهد. ولی وقتی در منزلش به رویمان باز می شود،‌خانه پر از اقوامی است که می گریند و گرد مادربزرگ جمع اند.

مادربزرگی که هروقت برایش مهمان می آمد خود را به خاطر درد پاهایش به زحمت جلوی در می رساند و با لبخند و روی باز به مهمانش خوش آمد می گفت، وسط پذیرایی خانه اش خوابیده و پتویی- که همیشه روی پاهایش می انداخت تا گرمشان کند- رویش را پوشانده است،‌حتی روی صورت مهربانش را.

وای که امروز چقدر سخت شده کنار هم چیدن جمله ها و گفتن از خاطرات شیرین با مادر بزرگ بودن. گفتن از خوبی و مهربانیش. آخ که امروز چقدر نوشتن کار سختی است.


چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386
صد سال به این سال ها

امشب مامان با آب زعفرونی، روی کاسه گل سرخی هفت تا سلام قرآنی می نویسه تا وقتی سال تحویل شد و همه افراد خانواده دور هم جمع شدیم تو کاسه آب زمزم بریزه و همه به نیت سلامتی بخوریمش.

امشب من که سفره هفت سین رو چیدم، مامان یه قرآن پر از اسکناس نو میاره، می بوسه و می ذاره وسط سفره.

امشب من قبل از خواب تمام آرزوهام رو روی کاغذ می نویسم تا فردا موقع سال تحویل هیچ آرزوییم یادم نره!

فردا صبح، مامان که با کل قرآن آشناست، مثل بقیه سال ها انقدر اضطراب داره که دعای تحویل سال رو از رو بلند می خونه و بابا هم باهاش تکرار می کنه.

فردا موقع تحویل سال خونه ساکت ساکته، فقط گاهی صدای به هم خوردن لب ها شنیده می شه. آخه همه داریم آرزوهامون رو تو دلمون می گیم.

فردا سال که تحویل شد، بابا از خونه می ره بیرون. بعد در می زنه. مامان می پرسه: "کیه؟" و بابا از پشت در می گه: " باز کن منم، سلامتی و شادی آوردم." مامان در رو باز می کنه و تبریک گفتن ها شروع می شه.

فردا صبح بعد از اینکه سال تحویل شد باز من گریه ام می گیره و مامانم میگه: " گریه نکن دختر. بخند که تا آخر سال لبت خندون باشه."

خدایا ازت ممنونم که به کل خانواده سلامتی دادی تا همه با لبی خندون یه بهار قشنگ دیگه رو ببینیم.

 

پ.ن: سال نو مبارک

 

ادامه مطلب ...

شنبه 18 اسفند ماه سال 1386
حال شما چطوره؟

این روزها وقتی از خواب بیدار می شم، پرده اتاقم رو کنار می زنم و به خورشید خانوم که دوباره جون گرفته و آسمون که آبیه آبیه سلام می کنم . گاهی که هنوز خواب از چشمم بیرون نرفته حتی می تونم بدون ترس از سرما پنجره رو باز کنم و اجازه بدم نسیمی که به صورتم می خوره خواب رو از چشم هام برداره و ببره!

این روزها دلم می خواد تو باغچه حیاطمون یه عالمه گل بنفشه و پامچال بکارم. قاصدکی رو با دو انگشت شست و اشاره ام نگه دارم، بعد از آرزو کردن فوتش کنم تا بره و آرزوم رو برآورده کنه! دلم می خواد دنبال پروانه ها بدوم. با دیدن زنبور جیغ بزنم و فرار کنم. زیر لب مدام ترانه های شاد بخونم. برم پارک، قاطی بچه ها شم و تاب بازی کنم.

این روزها گندم سبز کردم. دنبال چند تا طرح جالبم تا تخم مرغ رنگ کنم. می خوام دو تا ماهی قرمز بخرم که قشنگترین دم ها رو داشته باشن! چوب خشک های حیاط رو جمع کردم تا چهارشنبه سوری آتیششون بزنم، بی خیال غرغر های مامانم که می گه دود آتیش خونه تکونده شدمون رو کثیف می کنه!

این روزها دلم می خواد با تمام بچه کوچولوهایی که از شر کلاه و شال گردن و کاپشن خلاص شدند بای بای کنم. به تلافی تمام روزهای سردی که نمی گذاشت بستنی بخورم هر روز بستنی بخورم! کهنه ترین لباسم رو بپوشم و بیافتم به جون اتاقم وبرقش بندازم. وقتی لباس نو تنم هست، به خودم عطر نزنم تا فقط نو بودن لباس هامو بو بکشم!

این روزها منتظر دیدن برگ های سبز خوش رنگ و شکوفه های درخت ها و گل های رنگارنگم. دلم می خواد زیر نم نم بارون قدم بزنم. بلند تر از همیشه بخندم. وقتی سوار ماشینم شیشه رو تا ته پایین بکشم و بذارم باد تا می تونه گونه هامو نوازش کنه.

این روزها اگر احوالم رو بپرسند، می گم واقعا خوبم. راستی حال شما چطوره؟


جمعه 5 بهمن ماه سال 1386
تاکسی گردی

 

پ.ن:همیشه ایام عزاداری محرم همراه با یک عالمه حاشیه است که شاید همگی شاهد برخی از آنها بودیم ولی کمتر دست به قلم بردیم و از حاشیه هایی نوشتیم که لبخندی شیرین یا لبخندی تلخ-از روی تاسف و ناراحتی- بر روی لبانمان نشانده است. این دو ماجرا که در زیر آوردم اگر چه بسیار کوتاه است ولی نیاز به تامل بسیار دارد:

 

صدای نوحه ای در تاکسی می پیچد. منبع صدا جیب مردی است که کنار من نشسته.  بعد از اینکه صحبت مرد با موبایلش تمام می شود پسرکناری از او خواهش می کند تا نوحه را برایش بلوتوث کند. می گوید که در محل کارش،همه،این روزها به جای صدای زنگ موبایل،نوحه گذاشته اند و او که اصلا از این کار خوشش نمی آید هم به خاطر نگاه چپ چپ آنها تسلیم شده! وقتی مرد برایش نوحه را می فرستد تشکر می کند و ناراضی از کاری که کرده می گوید باز این نوحه از بقیه نوحه هایی که تا الان شنیده قابل تحمل تر است. بحث کارشناسی درباره این موضوع در تاکسی شروع می شود!

 

                                                             *************

 

 وقتی سه پسر که سر و تیپشان نشان می داد محصل اند، سوار تاکسی شدند؛ آهنگ غمگینی هم در تاکسی شنیده شد. یکی از پسر ها به دو دوست دیگرش گفت که این آهنگ "بوی سیب" است وتمام اطلاعاتی که  درباره آهنگ می دانست خیلی مختصر گفت و شروع به زمزمه ترانه آن کرد. دوست کناریش که انگار تازه متوجه موضوع شده بود  به شدت پسر بیچاره را به خاطر گوش دادن به این آهنگ ها سرزنش کرد و به او گفت که گوش دادن به آهنگ هایی که از آنها لذت می بری گناه دارد و از راننده تاکسی خواست تا ضبط اش را خاموش کند. سرم را برگرداندم و رد کسی را که چنین حرفی زد را با چشم هایم گرفتم. پسر که هنوز پشت لبش هم سبز نشده بود تا نگاهش به من افتاد فوراً سرش را پایین انداخت!


دوشنبه 3 دی ماه سال 1386
گوشت قربانی

دلگشا نام بن بستی است که عید قربان مشهورترین بن بست محله می‌شود. شب عید، صدای بع بع گوسفندهای بیچاره و صبحش، صدای تیز کردن چاقوها، صلوات و رد آب‌های خونی که از در 4 خانه این بن بست به سمت خیابان راه افتاده، به مردم محله این اطمینان را می دهد که امسال هم ازبن بست دلگشا گوشت قربانی به آنها می رسد! بگذریم و سری به 4 خانه این بن بست بزنیم:

در خانه اول که سه گوسفند قربانی کرده است، زنی کارگری می کند که در به در دنبال پول می گردد. او می خواهد برای پسرش موتوری بخرد تا هم کمک خرجش شود و هم کمتر با دوستان ناخلفش بگردد.

لا به لای مهمان های خانه دوم، پیرزنی نشسته و به دو گوسفند قربانی آویزان به درخت زل زده است. شوهر او سه ماه است که هوشیاریش را از دست داده و پیرزن تک و تنها پرستاریش را می کند. پول ناچیزی که از حقوق بازنشستگی شوهر می گیرد فقط خرج دوا و پوشک اش را می دهد. پیرزن به خانه دوم آمده تا گوشتی به خانه ببرد و آب آن را قاشق، قاشق در دهان شوهر بیچاره‌اش بریزد تا کمی جان بگیرد.

مادر خانواده خانه سوم، گوشت های گوسفند را تکه تکه می کند تا دخترش و یکی از دوستان دانشگاه او گوشت‌ها را بین همسایه ها تقسیم کنند. دوست دختر، دوترم است که شهریه دانشگاه را نداده و مدام دلشوره این را دارد که دانشگاه به او اجازه شرکت در امتحان پایان ترم را ندهد.

صندلی عقب ماشینی در حیاط خانه چهارم هم پر از کیسه های گوشتی است که قرار است بین فامیل تقسیم شود. اعضای این خانه امسال در وضعیت بد مالی هستند ولی با این وجود گوسفندی را در راه خدا قربانی کرده‌اند تا خدایی نکرده مردم پشت سر آنها حرفی نزنند و متوجه وضعیت بد مالی آنها نشوند!


شنبه 19 آبان ماه سال 1386
غرق در تنهایی

 

تمام خانه را حسابی تمیز کردم. چقدر خاک روی همه چیز نشسته بود، انگار در خانه ارواح زندگی می کنیم! بعد از مدت ها به آشپزخانه رفتم و غذای مورد علاقه ات را پختم. میز شام را مثل اولین شامی که با هم خوردیم چیدم. گلدان پر از رز قرمزی را گوشه ای از میز و شمعدانی، که دیگر خیلی وقت بود شمع هایش را روشن نکرده بودیم، را هم گوشه ای دیگر گذاشتم تا وقتی خواستیم شام بخوریم روشنشان کنی.

حتی برای لباس و آرایش صورت و مویم هم برنامه ریزی کرده بودم. الان را نمی دانم ولی اوایل همیشه دوست داشتی مویم را باز بگذارم و دامن را به شلوار ترجیح می دادی.

امشب برعکس این چند ماه می خواهم وقتی در را باز می کنی بیایم جلو به تو لبخند بزنم بگویم خسته نباشی و کیفت را از دستت بگیرم، مثل روزهای اول. جلوی آینه کنار در ورودی منتظرت ایستاده ام. نگاهم پر از اضطراب و خستگی است. در آینه انواع لبخندها را امتحان و نهایتاً یکی را انتخاب می کنم که صدای چرخاندن کلیدت در قفل می آید.

                                                             ***

الان مثل همه شب های این چند ماه در اتاقم هستم. تو در بالکن نشستی و به نقطه ای نا معلوم خیره شده ای و به کتاب جدیدی که حتما مثل همیشه موضوعش درباره ی حقوق زنان است فکر می کنی!

در را که باز کردی لبخند زدم و سلام کردم. کیفت را روی صندلی کنار در انداختی و بدون اینکه به من نگاه کنی، به سمت بالکن رفتی و گفتی سلام. امشب تصمیمم را گرفتم، دیگر پیش مشاورم نمی روم. همین اتاقم و تنهایی و ناامیدی خیلی بهتر است.

 


یکشنبه 6 آبان ماه سال 1386
کودکانه

 

ماهنامه " عروسک سخنگو" کودکان 3 تا 100 ساله (!) را تشویق می کند تا داستان‌ها و نقاشی های خود را به دفتر این مجله بفرستند تا آنها را نقد و چاپ کند. ( هدفم معرفی این مجله نیست ولی اگر اطلاعات بیشتری خواستید بگویید تا کمکتان کنم.)

موضوعی که با خواندن این نشریه به ذهنم رسید این بود که اجازه دهیم کودک از تخیلش استفاده کند و داستانی را برایمان تعریف کند. داستانی از خود خودش!!! مثلا به او بگوییم که عروسکت دوست دارد تو قصه ای از خودت برایش بگویی، یا هر روز که از مهد یا مدرسه برگشتند از آنها بخواهیم ماجراهای امروز را به شکل داستان برایمان تعریف کنند.  حتی اگر این داستان ها برایمان کسل کننده بود باز خود را راغب به شنیدن داستان های آنها نشان دهیم و برایشان جایزه بخریم. مطمئناً با این تشویق ها هر روز داستان بهتری خواهیم شنید. فکر می کنم این کار به کودکان کمک می کند تا خلاقیت را به مرور در خود کشف کنند و مسلماً کودک خلاق در آینده موفق تر از کودک معمولی خواهد بود. و اما نتیجه آزمایش من:

از پسر برادر 13 ساله ام خواستم تا با سه کلمه روباه، هویج و خاک داستانی برایم تعریف کند. کمی فکر کرد و گفت:

روباه در جنگل تنهای تنها بود. رفت تا برای خود دوستی پیدا کند. رفت و رفت تا به هویجی رسید که مثل خودش تنهای تنها بود ولی چون هویج دهن نداشت تا با او حرف بزند، لجش گرفت و هویج را خورد! روباه بیچاره خبر نداشت که هویج و خاک با هم دوست صمیمی اند که ناگهان خاک دهنش را باز کرد و روباه را خورد.

 

پ.ن: ببخشید به خاطر تاخیر طولانی!


جمعه 30 شهریور ماه سال 1386
بی سواد!

مجله‌هامو پخش کرده جلوش و داره صفحه‌هاشونو یکی یکی ورق می زنه و به دقت به عکس‌ها نگاه می‌کنه. حسابی دارم از فرصت سکوتش استفاده می‌کنم! زل زدم به منیتور و دارم صفحه‌هایی رو که باز کردم رو می‌خونم. متاسفانه عکس‌های مجله‌ها هم بیشتر از ۵ دقیقه نمی‌تونند سرگرمش کنند و می پرسه ( تمام پرسش‌هاش با چرا شروع می‌شه این روزها!):

-چرا دکترها ماشین دارند؟

باز هم از همون سوال عجیب غریب‌ها! همونطور که دارم به منیتور نگاه می کنم می گم:

- خوب اونها هم بچه دارند دیگه. می خواند که بچه‌هاشونو ببرند سرزمین عجایب، پارک، مهمونی. تازه دکتر‌ها هم مثل بابای شما باید با ماشین برن سر کار.

مجبورم سرم رو به طرفش برگردونم به اون صورت معصوم بچگونش لبخند بزنم. لبخندی همراه با خواهش که دیگه سوال نکن و عکس‌ها رو نگاه کن بگذار من هم به کار خودم برسم! خطی که داشتم می‌خوندم رو گم کردم و با چشم دنبالش می گردم. تا پیداش می کنم می‌گه:

- نخیر تو باختی! دکترها که اصلاْ ماشین ندارند، اونها آمبولانس دارند عزیزم!!!!

پ.ن۱: می بینید دنیا رو! دیگه حتی پسر نیم وجبیه برادر هم از آدم تست هوش می گیره. ای بابا!

پ.ن۲: ماکان عزیز من رو به بازی بهترین پست دعوت کرده. بدون هیچ دلیل تراشی داستان قاصدک فراموشکار رو انتخاب می‌کنم.

 


چهارشنبه 21 شهریور ماه سال 1386
تولد

هیس!......... من شدیداً مشغول مطالعه کتاب داستان زندگیم هستم که 21 سال پیش، درست درهمین تاریخ امروز، آن را بی اختیار گشودم.


دوشنبه 12 شهریور ماه سال 1386
لحظه دیدار

 

فرمول ترکیبات شیمیایی را روی تخته نوشت و مختصری توضیح داد. برعکس همیشه که خودش بیشتر از هرکس دیگری از نوشتن ترکیبات شیمیایی کیفور می‌شد، امروز با بی تفاوتی به ترکیبات نگاه کرد. گچ را در جا گچی انداخت، دست‌هایش را تکاند و وسایلش را در کیف گذاشت. با دانشجویان خداحافظی کرد و از کلاس خارج شد. دانشجویان متعجب به هم نگاه می‌کردند. چه بر سر استادی آمده بود که همیشه کلاسش را 10 دقیقه دیرتر از وقت تعطیل می‌کرد؟!

دکمه طبقه همکف آسانسور را فشار داد. زل زد به شماره‌های قرمز رنگ. 5، 4، 3، 2، 1، 0. با چند دانشجو در حیاط احوال پرسی کرد بعد سوار ماشینش شد، دستی برای نگهبان تکان داد و از دانشگاه بیرون آمد.

ماشین را جلوی خانه اش پارک کرد. کلید را در قفل چرخاند. صبح یادش رفته بود پرده‌ها را کنار بکشد و خانه تاریک بود. کتش را روی مبل انداخت. همه پرده‌ها را کنار کشید و روی مبلی نشست. کفش و جوراب‌هایش را درآورد، جوراب‌ها را به هم گره زد و گوشه‌ای پرت کرد.

در اتاق خوابش لخت شد و حوله به دست همانطور که زیر لب آهنگی زمزمه می‌کرد، به حمام رفت. صورتش را کف مالی کرد و تیغ را روی کف‌ها کشید. بعد بدنش را زیر آب ولرم دوش حسابی شست. حوله‌اش را پوشید و به اتاقش برگشت. در کمد را باز کرد و لباس آستین کوتاه آبی، کت و شلوار سرمه‌ای، کروات راه راه سفید و آبی و جوراب مشکی برداشت و روی تخت انداخت.

همانطور که با حوله موهایش را خشک می‌کرد به آشپزخانه رفت و با آب کتری لیوانی را پر کرد و آن را درون ماکروویو گذاشت. تا آبجوش حاضر شود بسته نسکافه را از کشو برداشت. لیوان را از ماکروویو بیرون آورد، نسکافه را در آبجوش ریخت و چون قاشق چایخوری پیدا نکرد با چنگالی شروع به هم زدن نسکافه کرد.

لیوان را روی میز کنار تختش گذاشت. حوله را از تنش درآورد و لباس‌ها را پوشید. مویش را سر بالا شانه زد و عطر مورد علاقه‌اش را روی لباس‌هایش خالی کرد. نسکافه را یکباره سر کشید و به سمت جا کفشی رفت. کفش مشکی واکس زده‌ای را با کمک پاشنه کش به پا کرد. خود را در آینه نگاه کرد و از خانه بیرون آمد.

ماشین را که روشن کرد، صدای اخبارگویی در فضای ماشین پیچید. رادیو را قطع کرد و یکی از سی دی‌های ولو شده روی صندلی کناری را در ضبط گذاشت. از جیب کتش عکسی بیرون آورد. عکس زنی بود با موهای خرمایی، فرقش از وسط باز بود و موهایش تا زیر شانه می‌رسید. چشم‌های درشت قهوه‌ای با مژه‌های بلند داشت، بینی‌اش استخوانی و کشیده بود و با لب‌های کوچک و قرمزش می‌خندید. عکس را به شیشه جلو ماشین تکیه داد و حواسش را جمع رانندگی کرد.

لبخند زن و آهنگ ملایم به وجد آورده بودش. دستش را در داشبرد ماشین کرد و به دنبال جعبه سیگارش گشت. جعبه خالی بود و غرغرکنان آن را روی صندلی کناری پرت کرد. به خیابان فرعی پیچید و جلوی سوپرمارکتی نگه داشت. لبخندی به عکس زن زد و در ماشین را باز کرد و پای چپش را روی آسفالت خیابان گذاشت...

شب تمام سکنه و عابرین خیابان دوم ماجرای مردی را برای خانواده‌اشان تعریف کردند که عجل به او فرصت پیاده شدن از ماشین را نداد.


شنبه 13 مرداد ماه سال 1386
انتظار

به دعوت دوست عزیزم بیژن و برای دانشجویان دربند:

 

بعد از ظهرهای تابستان در بالکن خانه ام می نشینم و از آنجا رفت و آمد همسایه ها را تماشا می کنم. مرد جوان قدبلند، با موهای کم پشت و عینکی، که ساکن آپارتمانی در کوچه است توجهم را بیشتر از بقیه جلب می کند. او همیشه در دست راستش کیفی قهوه ای و در دست دیگرش کیسه ای پر از خوراکی دارد. روزنامه ای را هم زیر بغل چپ خود می گذارد. او را با چشم هایم تا دم در خانه اش تعقیب می کنم. جوان با دستی که کیفش را با آن گرفته زنگ خانه اش را فشار می دهد و همیشه در جواب صدای دخترانه ای می گوید:" منم، منم، بزک زنگوله پا!"

در خانه اش را که می بندد خودم را با بازی بچه های کوچه سرگرم می کنم تا این که در خانه ی جوان باز می شود و دختری می پرد وسط کوچه. دیگر می دانم که الان وقت این است که جوان بگوید:" باز هم که حرف بابا رو گوش ندادی و پریدی وسط کوچه." و بعد ادایی برای دخترش درآورد و دختر در حالی که به خاطر ادای پدرش از خنده روده بر شده، دستش را در دست پدر جای دهد و با هم بروند.

هوا که تاریک می شود می روم تا شامم را بخورم. درست وقتی درحال چیدن میز شامم هستم صدای پدر و دختر را می شنوم که در جواب صدای زنی می گویند:" ماییم، ماییم، بزکای زنگوله پا" شاید یاد دوران کودکی خودم می افتم که داستان تکراری این پدر و دختر اینقدر برایم لذت بخش است.

چند هفته ای می شود که اوضاع تغییر کرده و دیگر جوان به خانه نمی آید. هر روز دقیقاً زمانی که جوان باید زنگ خانه اش را می زد، دخترک پشت پنجره می آید و با نگاه معصومانه اش انتظار پدر را می کشد. از صحبت های خانم های همسایه که بعد از ظهر ها در کوچه دور هم جمع می شوند شنیده ام که جوان را به جرم سیاسی در زندان انداخته اند.

حال شب ها که آماده ی خوابیدن می شوم از صدای گریه دخترک می فهمم امشب هم دختر بدون نوازش های پدرش باید بخوابد.

 

پ.ن: این بازی احتیاج به دعوتنامه ندارد.از تمام دوستان وبلاگ نویسی که امید آزادی دانشجویان در بند را دارند می خواهم که در بازی شرکت کنند.

 

همبستگی بزرگ وبلاگ نویسان با دانشجویان در بند

پنجشنبه 14 تیر ماه سال 1386
مادرانه

وقتی فهمید برنده بزرگترین جایزه بانک شده به خانه ای مستقل فکر کرد که هم خود راحتتر باقی عمرش را آنجا بگذراند و نه دیگر مزاحم زندگی عروس و پسرش باشد.

ساعت شماری کرد تا پسر و عروسش از سر کار برگردند و او خوشحالیش را با آنها تقسیم کند. ولی وقتی آنها آمدند، با دیدن نگاه خسته و کلافه پسرش به یاد وضعیت بد مالی او افتاد. خود راسرزنش کرد که از صبح فقط به خودش فکر کرده، حال دیگر او فقط یک چیز می خواست، با آن جایزه پسرش را شاد ببیند.


سه شنبه 5 تیر ماه سال 1386
خانه ای روی آب

بزرگترین آرزویش این بود که یک سرپناه، هرچقدر هم کوچک و ساده برای خودِ خودشان داشته باشند که در آن نه از غرغرهای صاحب خانه خبری باشد و نه از سر وصدای همسایه ها.

وقتی شوهرش دستش را گرفت و از او خواست چشم بسته دنبالش برود، به تنها چیزی که فکر نمی کرد بعد از باز کردن چشم هایش ببیند زمین کوچکی بود که شوهرش ادعا می کرد مال خودِ خودشان است. خدا انگار تمام کارهایش را کنار گذاشته بود و می خواست فقط آرزوی او برآورده شود!

خانه ساخته شد و آنها در یک روز زیبای بارانی به خانه ی خودشان اسباب کشی کردند و بعد زیر باران قدم زدند و شادی کردند.شب وقتی به محله خود رسیدند تنها دیوارهایی ویران از خانه ی ساده و کوچکشان منتظر آنها بودند، باقی را سیل برده بود.


شنبه 19 خرداد ماه سال 1386
امتحان

جوجه کوچولو حسابی غرق عروسک بازی بود. خودش مامان می شد و عروسک ها بچه هاش! جوجه نمی خواست قبول کنه که بزرگ شده باید بره مدرسه و باسواد بشه. اون فقط دوست داشت با عروسک هاش بازی کنه. به اصرار مامان و باباش جوجه رفت مدرسه؛ ولی تنها سوالی که از معلمش پرسید این بود که کی مدرسه اش تموم می شه! مامان جوجه حسابی نگران بود، دلش می خواست دخترش باسواد بشه، دکتر بشه! به جوجه گفت برای امتحانات حسابی سعی کن درس بخونی چون اگه رفوزه بشی باید بیشتر بری مدرسه. جوجه فهمید رفوزه شدن هم مثل مدرسه رفتن خیلی چیز بدیه چون اون رو از عروسک هاش جدا می کنه. فقط دعا کرد که رفوزه نشه. وقتی امتحان هاش تموم و نتایج معلوم شد، جوجه کارنامه به دست با خوشحالی به سمت مامانش دوید و گفت:" مامان خانوم دیدی رفوزه نشدم. خانوم معلم گفت که مردود شدم !"

 

پ.ن: وای بازم امتحان! دل پیچه های قبل امتحان، انگار تنها هدفش اینه که به من ثابت کنه علی رغم ظاهر آروم ولی بد جور استرس امتحان دارم!..... شما از کجا متوجه می شین که استرس دارین؟


چهارشنبه 2 خرداد ماه سال 1386
لطفاْ لبخند بزنید!

کشور که به انتخابات نزدیک می شد شیطنتش گل می کرد. یا با خودکار به جان چشم، ابرو و دهان کاندیداها می افتاد یااینکه با دوستش مسابقه می داد و تمام تبلیغات محلشان را می کند. چند باری به خاطر این شیطنت تنبیه شد، ولی عجب کیفی داشت!

باز هم غوغای انتخابات بود. این بار ولی او با عکسی دوست شده بود که با مهربانی به او می خندید. خشکی سایر عکس ها را نداشت. نمی شناختش، ولی دوستی در مدرسه زیاد از او تعریف می کرد. فقط در همین حد می دانست که قرار است اصطلاح، اصلاح یا یک همچین چیزی برای کشور بیاورد!

با اینکه هنوز سنش به رای دادن نرسیده بود ولی عجب ذوقی کرد وقتی اسم دوست خندانش را در برگه رای پدر و مادرش نوشت و به صندق انداخت. دعای هر روزش  برنده شدن دوستش شده بود. با وجود تمام نگرانی که از تجدید شدن امتحانی داشت که همان روز داده بود ولی هنوز هم آن روز برایش یکی از بهترین روزهاست. روزی که دوستش برد. تلخی تجدید شدن را فراموش کرد ولی دوم خرداد هنوز او را به یاد دوست خندانش می اندازد.

او کم کم سرگرمی هایش تغییر کرد. روزنامه خوان حرفه ای شد و دیگر کامل می دانست اصلاحاتی که دوستش قولش را داده بود یعنی چه. هر چه بیشتر با سیاست آشنا شد، به دوستش علاقه بیشتری پیدا کرد چرا که او بدون هیچ مسئولیتی و فقط با خواندن یک سری خبر مدت ها کلافه بود و دوستش همچنان می خندید.

4 سال با حضور این دوست در لحظه لحظه زندگیش، رشد کرد. فهمید روز به روز به واژه جوان نزدیکتر می شود و جوان بودن عجب حسنی بود برای دوست خندانش. انتخابات باز هم رسید، این بار اسم دوستش را بر برگه رای خود نوشت و جداً چه لذتی داشت انتخاب شدنش. بعد ها در روزنامه ها به نقد از تمام کار هایی پرداخت که فکر می کرد دوست صبورش را می آزارند. چند باری بیکار شد و چند ماهی را هم در زندان گذراند.

حال 10 سال از آن روز پر خاطره می گذرد. او دیگر ایران زندگی نمی کند ولی هنوز هم  پیگیر تمام اخبار هست. هنوز هم کلافه است بیشتر از آن سال ها. او شاگرد تنبلی است چرا که هیچ وقت یاد نگرفت می شود در سختی ها هم لبخند زد!


چهارشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1386
درد

وقتی توی این هوای تابستونی داری  می لرزی.

وقتی به طاقباز خوابیدن عادت نداری ولی طاقباز روی تخت افتادی.

وقتی تیک تاک ساعتی که کند می گذره داره اعصابت رو خرد می کنه.

وقتی داری به چشم هات التماس می کنی که بخوابند.

وقتی...

وقتی توی سکوت شبانه از درد به خودت می پیچی.

یعنی اینکه زندگی با همه خوشی ها و سختی هاش هنوز هم ادامه داره!

پ.ن: اینکه خودم رو محدود کردم فقط به داستان نوشتن باعث شده کمتر بتونم دستی به سر و روی بادوم بیچارم بکشم! تصمیم گرفتم وبلاگم رو چند موضوعی کنم. فکر می کنید این کار منو فعالترم کنه؟!....شاید!


دوشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1386
مبارزه با؟

ماشین سبز و سفیدشان را از دور تشخیص می دهم. در شیشه مغازه ای خودم را می بینم. قسمتی از موهایم از جلوی شال پیداست. کمی از گردنم هم بی اجازه بیرون آمده است. شالم را روی سرم طوری مرتب می کنم که هیچ مویی پیدا نباشد. به گردنم چشم غره می روم که بی اجازه بیرون است. عینک آفتابی را از چشمم بر می دارم. آفتاب اول کمی اذیت می کند ولی بعد عادی می شود. به خانم چادری که با دقت به تمام عابرین نگاه می کند نزدیک شده ام. چشم در چشمش می اندازم، به او لبخند می زنم و می روم.

پله های مترو را که پایین می آیم خودم را در شیشه یکی از مغازه ها می بینم. شالم را به جای اولش بر می گردانم. من واقعاً ارشاد شده ام!


شنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1386
دنیای ناشناخته

فضای اطرافم تاریکِ تاریک بود. نمی دونم پاهام لمس شده بود یا زمین لیز بود که تا می خواستم یک قدم جلوتر برم، می افتادم. هر بار هم حدوداً صد تا چشم دور تا دورم برق می زد. نمی دونم لال شده بودم یا ... نه انگار داشتم خفه می شدم، اصلاً نمی تونستم جیغ بزنم. دهنم رو که باز می کردم از توش حباب می اومد بیرون، انگار ته دریا بودم. ای کاش اوضاع همینطور می موند! یه دفعه زمین جا خالی داد و افتادم یه جایی که دور تا دورم یه سری موجودات زشت بودند. تازه شاخ هم داشتند! من رو به هم نشون می دادند و می خندیدند. اینجا لال نبودم. جیغ بلندی کشیدم و از جام پریدم. دست های مهربونی با نوازشش به من اطمینان می داد که در امانم. دیگه هیچ وقت شب ها فیلم ترسناک نمی بینم!

 

پ.ن:انسان وقتی دلش گرفت/ از پی تدبیر می رود/ من هم رفتم

سهراب دیگر نفس نمی کشد.

 


پنجشنبه 16 فروردین ماه سال 1386
تکرار
می گویند سال جدید آمده. پس چرا روزهای پارسالم باز دارند تکرار می شوند؟........ چرا؟؟؟؟

دوشنبه 6 فروردین ماه سال 1386
عید دیدنی

از مهمان یا بهتر است بگویم از تمام انسان ها متنفر است. شاید هم می ترسد! اگر نوازش ها و لبخند هایش نبود، مطمئن می شدم که از من هم متنفر است، ولی...

خانه ما فقط هر سال عید مهمان می آید که سال به سال تعدادشان کمتر می شود. او تا صدای زنگ در را می شنود، به گوشه ای از اتاقش پناه می برد تا من، در اتاقش را باز کنم و مژده بدهم که مهمان ها رفتند.

چقدر دلم می خواهد می توانستم روی قلب مهربان و تنهایش که پر از گرد و غبار شده بنویسم: لطفاً من را بشویید!


سه شنبه 29 اسفند ماه سال 1385
تولدی دیگر

عمو سرما دیگر پیر شده بود ولی نمی خواست در برابر بهار جوان و تازه کار کم بیاورد. تا آخرین توان، نفس های سردش را به سمت طبیعت فرستاد ولی دیگر نفس هایش تنی را نمی لرزاند. بالاخره پذیرفت پیر شده است. عصا، عصا زنان رفت تا استراحت کند.

با رفتن عمو سرما، بهار،  ابر های تیره روی آسمان را پاک کرد. به خورشید گفت تا با توان بیشتری بتابد. درختان را یکی یکی از خواب زمستانی بیدار کرد و لباس سبز بر آنها پوشاند. به بوته های گل گفت تا غنچه دهند.  با پرندگان نغمه های بهاری را تمرین کرد و حسابی خانه طبیعت را تکاند!

حالا، بهار خسته، کنار پنجره ای نشسته است و به درون آن نگاه می کند. خانواده ای دور سفره نشسته اند، دست هایشان به سمت آسمان است و پدر خانواده بلند تر از بقیه می خواند:

یا مُقَلِبَ القُلوُبِ وَ الاَبْصار

یا مُدَبِّرَ اللَیلِ وَ النَّهار

یا مُحَوِّلَ الحَولِ وَ الاَحْوال

حَوِّل حَالَنا اِلی اَحْسَنِ الحال

 

پ.ن: سال نو مبارک.


یکشنبه 13 اسفند ماه سال 1385
خسوف

ماه از این که هیچ کس دیگر به آغوش شبانه آسمان که او را در بر می گرفت توجه نداشت، حسابی ناراحت بود. تصمیم گرفت یک شب از آغوش آسمان فرار کند و خودش را قایم کند تا همه دنبالش بگردند و باز مورد توجه قرار بگیرد. وقتی رفت و پشت زمین قایم شد و اشتیاق آدم ها را برای پیدا کردنش دید، زیباتر از همیشه خودش را در آغوش آسمان انداخت و باز مورد توجه قرار گرفت. نمی دانم ماه باز تا کی می تواند بی توجهی آدم ها را تحمل کند!

 

پ.ن۱: ۱۴ اسفند۱۳۴۶، محمد مصدق، یکی از خدمتگزارترین فرزندان ایران از دست رفت. یادش گرامی باد.

پ.ن۲: اخبار شبکه ۳ از مردم خواسته تا از طریق sms مرد سال را برایشان بفرستند به شماره ی ۱۰۰۰۲۲۰۰. من می خوام sms بزنم و بنویسم سید محمد خاتمی. چون مردتر از او سراغ ندارم!


یکشنبه 6 اسفند ماه سال 1385
قاصدک فراموشکار

قاصدک لای شاخ وبرگ گلدون جلوی پنجره اتاقم گیر کرده بود. هر روز صبح با لبخند و نگاهم بهش صبح بخیر می گفتم. شده بود یک دوست خوب، ازش داشت خوشم می اومد. این رو با نگاهم تو تمام ساعت های روز از پشت پنجره بهش می گفتم. امروز صبح که بیدار شدم قاصدک نبود. دیگه حتی قاصدک هم زبان نگاه و لبخند را یادش رفته! ای کاش قبل از این که برای همیشه بره پنجره اتاقم رو باز می کردم و بهش می گفتم:" بهت عادت کردم، هیچ وقت از جلوی پنجره اتاقم نرو."

پ.ن: من چند روزی می شه که عضو این سایت شدم. با عضویت در این سایت فهرست کتاب هایی که خوانده اید را به همراه نظر شخصی در اختیار سایر اعضا می گذارید و از کتاب هایی که دیگران معرفی کردند استفاده می کنید.

 


چهارشنبه 25 بهمن ماه سال 1385
مثل هیچ کس

صدای ضبط ماشینی در فضای خیابان پخش می شود:

" به خاطر تو می خونم..."